غزل · وحشی
غزل ۴ - چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را...
1
چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب را
در ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را
2
تافته عشق دوزخی ز اهل نصیحت اندرو
بر من و دل گماشته سد ملک عذاب را
3
شوق ، به تازیانه گر دست بدین نمط زند
زود سبک عنان کند صبر گران رکاب را
4
آنکه خدنگ نیمکش می خورم از تغافلش
کاش تمام کش کند نیمکش عتاب را
5
خیل خیال کیست این کز در چشمخانه ها
می کشد اینچنین برون خلوتیان خواب را
6
می جهد آهم از درون پاس جمال دار، هان
صرصر ما نگون کند مشعل آفتاب را
7
وحشی و اشک حسرت و تف هوای بادیه
آب ز چشم تر بود ره سپر سراب را