غزل · وحشی
غزل ۱۰ - نبود طلوع از برج ما، آن ماه مهر افروز را...
1
نبود طلوع از برج ما، آن ماه مهر افروز را
تغییر طالع چون کنم این اختر بد روز را
2
کی باشد از تو طالعم کاین بخت اختر سوخته
گرداند از تاثیر خود ، سد اختر فیروز را
3
دل رام دستت شد ولی بر وی میفشان آستین
ترسم که ناگه رم دهی این مرغ دست آموز را
4
بر جیب صبرم پنجه زد عشقی، گریبان پاره کن
افتاده کاری بس عجب دست گریبان دوز را
5
کم باد این فارغ دلی کو سد تمنا می کند
سد بار گردم گرد سر عشق تمناسوز را
6
با آنکه روز وصل او دانم که شوقم می کشد
ندهم به سد عمر ابد یک ساعت آن روز را
7
وحشی فراغت می کند کز دولت انبوه تو
سد خانه پر اسباب شد جان ملال اندوز را