غزل · وحشی
غزل ۱۱ - بار فراق بستم و ، جز پای خویش را...
1
بار فراق بستم و ، جز پای خویش را
کردم وداع جمله اعضای خویش را
2
گویی هزار بند گران پاره می کنم
هر گام پای بادیه پیمای خویش را
3
در زیر پای رفتنم الماس پاره ساخت
هجر تو سنگریزه صحرای خویش را
4
هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم
نفرین کنم اراده بیجای خویش را
5
عمر ابد ز عهده نمی آیدش برون
نازم عقوبت شب یلدای خویش را
6
وحشی مجال نطق تو در بزم وصل نیست
طی کن بساط عرض تمنای خویش را