غزل · وحشی
غزل ۱۲ - عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش را...
1
عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش را
این بس که ضایع می کنی برمن جفای خویش را
2
لطفی که بد خو سازدم ناید به کار جان من
اسباب کین آماده کن خوی ملال اندیش را
3
هر چند سیل فتنه گر چون بخت باشد ور رسی
کشتی به دیوار آوری ویرانه درویش را
4
بر کافر عشق بتان جایز نباشد مرحمت
بی جرم باید سوختن مفتی منم این کیش را
5
عشقم خراش سینه شد گو لطف تو مرهم منه
گر التفاتی می کنی ناسور کن این ریش را
6
چون نیش زنبورم به دل گو زهر می ریز از مژه
افیون حیرت خورده ام زحمت ندانم نیش را
7
با پادشاه من بگو وحشی که چون دور از تو شد
تاریخ برخوان گه گهی خوبان عهد خویش را