غزل · وحشی
غزل ۱۳ - منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را...
1
منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را
هر که باشد، دوست دارد دوستار خویش را
2
هر نگاهی از پی کاریست بر حال کسی
عشق می داند نکو آداب کار خویش را
3
غیر گو از من قیاس کار کن این عشق چیست
می کند بیچاره ضایع روزگار خویش را
4
صید ناوک خورده خواهد جست، ما خود بسملیم
ای شکار افکن بتاز از پی شکار خویش را
5
با تو اخلاصم دگر شد بسکه دیدم نقض عهد
من که در آتش نگردانم عیار خویش را
6
باده این شیشه بیش از ساغر اغیار نیست
بشکنیم از جای دیگر ما خمار خویش را
7
کار رفت از دست ،وحشی پای بستی کن ز صبر
این بنای طاقت نااستوار خویش را