غزل · وحشی
غزل ۱۶ - بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا...
1
بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا
جز دود دل که بست نفس بر نفس مرا
2
من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی به غیر
این سرزنش میانه عشاق بس مرا
3
روزی که میرم از غم محمل نشین خود
بهر عزا بس است فغان جرس مرا
4
زین چاکهای سینه که کردند ره به هم
ترسم که مرغ روح پرد از قفس مرا
5
وحشی نمی زدم چو مگس دست غم به سر
بودی اگر به خوان طرب دسترس مرا