غزل · وحشی
غزل ۱۸ - ننموده استخوان ز تن ناتوان مرا...
1
ننموده استخوان ز تن ناتوان مرا
پیدا شده فتیله زخم نهان مرا
2
تا زد به نام من غم او قرعه جنون
شد پاره پاره قرعه صفت استخوان مرا
3
عمری به سر سبوی حریفان کشیده ام
هرگز ندیده است کسی سرگران مرا
4
از یک نفس برآر ز من دود شمعسان
نبود اگر به بزم تو ، بند زبان مرا
5
وحشی ببین که یار به عشرت سرا نشست
بیرون در گذاشت به حال سگان مرا