غزل · وحشی
غزل ۲۶ - دلم را بود از آن پیمان گسل امید یاریها...
1
دلم را بود از آن پیمان گسل امید یاریها
به نومیدی کشید آخر همه امیدواریها
2
رقیبان را ز وصل خویش تا کی معتبر سازی
مکن جانا که هست این موجب بی اعتباریها
3
به اغیار از تو این گرم اختلاطیها که من دیدم
عجب نبود اگر چون شمع دارم اشکباریها
4
به سد خواری مرا کشتی وفا داری همین باشد
نکردی هیچ تقصیر، از تو دارم شرمساریها
5
شب غم کشت ما را یاد باد آن روز خوش وحشی
که می کرد از طریق مهر ما را غمگساریها