غزل · وحشی
غزل ۳۳ - کسی خود جان نبرد از شیوه چشم فسون سازت...
1
کسی خود جان نبرد از شیوه چشم فسون سازت
دگر قصد که داری ای جهانی کشته نازت
2
نمی دانم که باز ای ابر رحمت بر که می باری
که بینم در کمینگاه نظر سد ناوک اندازت
3
همای دولتی تا سایه بر بام که اندازی
خوشا بخت بلندی را که سوی اوست پروازت
4
چه گفتم ، اله ، اله آنچنان سرکش نیفتادی
که آساید کسی در سایه سرو سرافرازت
5
من آن روز آستان بوسیدم و بار سفر بستم
که سر درخانه جان کرد عشق خانه پردازت
6
ز وحشی فاش شد رازی که حسنت داشت پنهانی
بکش او را که اشک و آه او کردند غمازت