غزل · وحشی
غزل ۳۵ - یاد او کردم ز جان سد آه درد آلود خاست...
1
یاد او کردم ز جان سد آه درد آلود خاست
خوی گرمش در دلم بگذشت و از دل دود خاست
2
چون نفس امشب فرو بردم جدا از صبح وصل
کز سر بالین من آن سست پیمان زود خاست
3
دوش در مجلس به بوی زلف او آهی زدم
آتشی افتاد در مجمر که دود از عود خاست
4
از سرود درد من در بزم او افتاد شور
نی ز درد من بنالید و فغان از رود خاست
5
گر چه وحشی خاک شد بنشست همچون گردباد
از زمین دیگر به عزم کعبه مقصود خاست