غزل · وحشی
غزل ۳۷ - در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است...
1
در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است
بر حذر باش در این راه که سر در خطر است
2
پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکاف
تا ببینی که چه خونها ز توام در جگر است
3
چه کنم با دل خودکام بلا دوست که او
میرود بیشتر آنجا که بلا بی سپر است
4
شمع سرگرم به تاج سرخویش است چرا
با چنین زندگیی کز سر شب تا سحر است
5
چند گویند به وحشی که نهان کن غم خویش
از که پوشد غم خود چون همه کس را خبر است