غزل · وحشی
غزل ۳۸ - بازم از نو خم ابروی کسی در نظر است...
1
بازم از نو خم ابروی کسی در نظر است
سلخ ماه دگر و غره ماه دگر است
2
آنکه در باغ دلم ریشه فرو برده ز نو
گرچه نوخیز نهالیست ، سراپا ثمر است
3
توتی ما که به غیر از قفس تنگ ندید
این زمان بال فشان بر سر تنگ شکر است
4
بشتابید و به مجروح کهن مژده برید
که طبیب آمد و در چاره ریش جگر است
5
آنکه بیند همه عیبم نرسیدست آنجا
که هنرها همه عیب و همه عیبی هنراست
6
از وفای پسران عشق مرا طالع نیست
ورنه از من که در این شهر وفادارتر است ؟
7
وحشی عاقبت اندیش از آنسو نروی
که از آن چشم پرآشوب رهی پرخطر است