غزل · وحشی
غزل ۳۹ - تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است...
1
تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
یک منزل از آن بادیه عشق مجاز است
2
در عشق اگر بادیه ای چند کنی طی
بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است
3
سد بلعجبی هست همه لازمه عشق
از جمله یکی قصه محمود و ایاز است
4
عشق است که سر در قدم ناز نهاده
حسن است که می گردد و جویای نیاز است
5
این زاغ عجب چیست که کبک دریش را
رنگینی منقار ز خون دل باز است
6
این مهره مومی که دل ماست چه تابد
با برق جنون کاتش یاقوت گداز است
7
وحشی تو برون مانده ای از سعی کم خویش
ورنه در مقصود به روی همه باز است