غزل · وحشی
غزل ۴۱ - عتاب اگر چه همان در مقام خونریز است...
1
عتاب اگر چه همان در مقام خونریز است
ولیک تیغ تغافل نه آنچنان تیز است
2
دلیریی که دلم کرد و می زند در صلح
به اعتماد نگه های رغبت آمیز است
3
مریض طفل مزاجند عاشقان ورنه
علاج رنج تغافل دو روز پرهیز است
4
شدیم مات به شطرنج غایبانه تو
به ما بخند که خوش بازیت به انگیز است
5
کنند سلسله در گردنش به زلف تو حشر
دلم که بسته آن طره دلاویز است
6
جگر زد آبله وز دیده می چکد نمکاب
که بخت شور به ریش جگر نمکریز است
7
رقیب عزت خود گو مبر که بردر عشق
حریف کوهکنی نیست آنکه پرویز است
8
به ذوق جستن فرهاد می رود گلگون
تو این مبین که عنان بر عنان شبدیز است
9
شدست دیده وحشی شکوفه دار و هنوز
در انتظار ثمر زان نهال نوخیز است