غزل · وحشی
غزل ۴۳ - خوار می کن ، زار می کش، منتت بر جان ماست...
1
خوار می کن ، زار می کش، منتت بر جان ماست
خواری ظاهر گواه عزت پنهان ماست
2
چشم ظاهر بین بر آزار است وای ار بنگرد
این گلستانها که پنهان زیر خارستان ماست
3
ترک ما کردی و مهر و لطف بیعت با تو کرد
ناز و استغنا ولی هم عهد و هم پیمان ماست
4
بی رضای ماست سویت آمدن از ما مرنج
این نه جرم ما گناه پای نافرمان ماست
5
بر وجود ما طلسمی بسته حرمان درت
کانچه غیر از ماست دیوار و در زندان ماست
6
تلخ داروی است زهر چشم و ترک نوشخند
لیکن آن دردی که ما داریم این درمان ماست
7
عقل را با عشق و عاشق را به سامان دشمنیست
بی خرد وحشی که در اندیشه سامان ماست