غزل · وحشی
غزل ۴۴ - امروز ناز عذر جفاهای رفته خواست...
1
امروز ناز عذر جفاهای رفته خواست
عذری که او نخواست، تبسم ، نهفته خواست
2
من بنده نگه که به سد شرح و بسط گفت
حرف عنایتی که تبسم، نگفته خواست
3
از نوک غمزه سفته شد و خوب سفته شد
درهای راز هم که نگاهش نسفته خواست
4
لطف آمد و تلافی سد ساله می کند
خشم ارچه کرد هر چه در این یک دو هفته خواست
5
بارد به وقت خود همه باران التفات
ابر عنایتی که ریاضی شکفته خواست
6
دل را نوید کاتش خوی تو پاک سوخت
خار و خسی کش از سر آن کوی رفته خواست
7
شکر خدا را که مرد به بیداری فراق
وحشی کسی که دیده بخت تو خفته خواست