غزل · وحشی
غزل ۴۸ - ترک من تیغ به کف ، بر زده دامن برخاست...
1
ترک من تیغ به کف ، بر زده دامن برخاست
جان فدایش که به خون ریختن من برخاست
2
می کشیدند ملایک همه چون سرمه به چشم
هر غباری که ترا از سم توسن برخاست
3
خرمن مشک چو بر دور مهت ظاهر شد
دود از جان من سوخته خرمن برخاست
4
وحشی سوخته را بستر سنجاب نمود
هر سحرگه که ز خاکستر گلشن برخاست