غزل · وحشی
غزل ۵۴ - ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جست...
1
ابروی تو جنبید و خدنگی ز کمان جست
بر سینه چنان خورد که از جوشن جان جست
2
این چشم چه بود آه که ناگاه گشودی
این فتنه دگر چیست که از خواب گران جست
3
من بودم و دل بود و کناری و فراغی
این عشق کجا بود که ناگه به میان جست
4
در جرگه او گردن جان بست به فتراک
هر صید که از قید کمند دگران جست
5
گردن بنه ای بسته زنجیر محبت
کز زحمت این بند به کوشش نتوان جست
6
گفتم که مگر پاس تف سینه توان داشت
حرفی به زبان آمد و آتش ز دهان جست
7
وحشی می منصور به جام است مخور هان
ناگاه شدی بیخود و حرفی ز زبان جست