غزل · وحشی
غزل ۵۹ - خوش صید غافلی به سر تیر آمدست...
1
خوش صید غافلی به سر تیر آمدست
زه کن کمان ناز که نخجیر آمدست
2
روزی به کار تیغ تو آید نگاه دار
این گردنی که در خم زنجیر آمدست
3
کو عشق تا شوند همه معترف به عجز
اول خرد که از پی تدبیر آمدست
4
عشقی که ما دو اسبه ازو می گریختیم
اینست کامدست و عنانگیر آمدست
5
ملک دل مرا که سواری بس است عشق
با یکجهان سپاه به تسخیر آمدست
6
در خاره کنده اند حریفان به حکم عشق
جویی که چند فرسخ از آن شیر آمدست
7
بی لطفیی به حال تو دیدم که سوختم
وحشی بگو که از توچه تقصیر آمدست