غزل · وحشی
غزل ۶۰ - ناتوان موری به پابوس سلیمان آمدست...
1
ناتوان موری به پابوس سلیمان آمدست
ذره ای در سایه خورشید تابان آمدست
2
قطره ای ناچیز کو را برد ابر تفرقه
رفته از عمان و دیگر سوی عمان آمدست
3
سنگ ناقص کرده خود را مستعد تربیت
تا کند کسب کمالی جانب کان آمدست
4
بی زبان مرغی که در کنج قفس دم بسته بود
سد زبان گردیده و سوی گلستان آمدست
5
تشنه دیدار کز وی تا اجل یک گام بود
اینک اینک بر کنار آب حیوان آمدست
6
تا به کی این رمز و ایما، این معما تا به چند
چند درد سر دهم کین آمدست، آن آمدست
7
مختصر کردم سخن وحشیست کز سر کرده پا
بهر پابوس سگان میر میران آمدست