غزل · وحشی
غزل ۶۲ - آنکه بی ما دید بزم عیش و در عشرت نشست...
1
آنکه بی ما دید بزم عیش و در عشرت نشست
گو مهیا شو که می باید به سد حیرت نشست
2
آمدم تا روبم و در چشم نومیدی زنم
گرد حرمانی که بر رویم در این مدت نشست
3
بزم ما را بهر چشم بد سپندی لازمست
غیر را می باید اندر آتش غیرت نشست
4
مسند خواری بیارایید پیش تخت ناز
زانکه خواهیم آمد و دیگر به سد عزت نشست
5
وحشی آمد بر در رد و قبولت حکم چیست
رفت اگر نبود اجازت ور بود رخصت نشست