غزل · وحشی
غزل ۸۱ - سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست...
1
سوز تب فراق تو درمان پذیر نیست
تا زنده ام چو شمع ازینم گزیر نیست
2
هر درد را که می نگری هست چاره ای
درد محبت است که درمان پذیر نیست
3
هیچ از دل رمیده ما کس نشان نداد
پیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست
4
بر من کمان مکش، که از آن غمزه ام هلاک
بازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست
5
رفتی و از فراق تو از پا درآمدم
باز آ که جز تو هیچکسم دستگیر نیست
6
سهلست اگر گهی گذرد در ضمیر تو
وحشی که جز تو هیچکسش در ضمیر نیست