غزل · وحشی
غزل ۱۰۴ - گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفت...
1
گرم آمد و بر آتش شوقم نشاند و رفت
آتش به جای آب ز چشمم فشاند و رفت
2
آمد چو باد و مضطربم کرد همچو برق
وز آتشم زبانه به گردون رساند و رفت
3
برخاستم که دست دعایی برآورم
دشنام داد و راه دگر کرد و راند و رفت
4
از پی دویدمش که عنان گیریی کنم
افراشت تازیانه و مرکب جهاند و رفت
5
وحشی نشد نصیبم ازو تازیانه ای
چشمم به حسرت از پی او بازماند و رفت