غزل · وحشی
غزل ۱۰۵ - ناز برگیرد کمان در وقت ترکش بستنت...
1
ناز برگیرد کمان در وقت ترکش بستنت
فتنه پاکوبان شود هنگام ابرش جستنت
2
لاله آتشناک رویاند ز آب و خاک دشت
ز آب خوی رخساره از گرد سواری شستنت
3
پیش دست و قبضه ات میرم که خوش مردم کش است
در کمان ناز تیر دلبری پیوستنت
4
تا چه آتشها کند بر هر سر کویی بلند
شوخی طبع تو و یک جا دمی نشستنت
5
وحشیم من جای من میدانگه نخجیر تست
نیستم صیدی که باید کشت و باید خستنت