غزل · وحشی
غزل ۱۰۸ - نوید آشنایی می دهد چشم سخنگویت...
1
نوید آشنایی می دهد چشم سخنگویت
گرفته انس گویا نرمیی با تندی خویت
2
بمیرم پیش آن لب، اینچنین گاهی تبسم کن
بحمدالله که دیدم بی گره یک بار ابرویت
3
به رویت مردمان دیده را هست آنچنان میلی
که ناگه می دوند از خانه بیرون تا سر کویت
4
شرابی خورده ام از شوق و زور آورده می ترسم
که بردارد مرا ناگاه و بیخود آورد سویت
5
ز آتش آب می جویم ببین فکر محال من
وفاداری طمع می دارم از طبع جفا جویت
6
فریب غمزه امروز آنقدر، خوردم که می باید
مجرب بود ، هر افسون که بر من خواند جادویت
7
چه بودی گر به قدر آرزو جان داشتی وحشی
که کردی سد هزاران جان فدای یک سر مویت