غزل · وحشی
غزل ۱۰۹ - هرگزم یارب از آن دیدار مهجوری مباد...
1
هرگزم یارب از آن دیدار مهجوری مباد
این نگاه دور را از روی او دوری مباد
2
من کجا و رخصت آن بزم دانم جای خویش
دیگران هم رخصت ار خواهند دستوری مباد
3
هر مرض کز عشق پیش آمد علاجش بر منست
لیک جانم را ز درد رشک و رنجوری مباد
4
چشم غارت کرده را صعب است از دیدار دوخت
هیچ عاشق را الهی هرگز این کوری مباد
5
جوهر حسن تو کنج خانه آباد نیست
بر بنای جان وحشی نام معموری مباد