غزل · وحشی
غزل ۱۱۰ - هجران رفیق بخت زبون کسی مباد...
1
هجران رفیق بخت زبون کسی مباد
خصمی چنین دلیر به خون کسی مباد
2
یارب حریف گرم کنی همچو آرزو
گرم اختلاط داغ درون کسی مباد
3
این شعله های ظاهر و باطن گداز هجر
پیراهن درون و برون کسی مباد
4
آن گریه های شوق که غلتید کوه از و
سیل بنای صبر و سکون کسی مباد
5
سد بند شوق پاره کند زور آرزو
یارب که بخت شور و جنون کسی مباد
6
نعلم به نام جمله اجزا در آتش است
جادوی او به فکر فسون کسی مباد
7
وحشی هزار بادیه دورم ز کعبه کرد
این بخت بد که راهنمون کسی مباد