غزل · وحشی
غزل ۱۱۲ - خوش نیست هرزمان زدن از جور یار داد...
1
خوش نیست هرزمان زدن از جور یار داد
ورنه ز دست تست مرا سد هزار داد
2
شد یار و غیر و داد قرار جفا به ما
یاران نمی توان به خود اینها قرار داد
3
رفت وز دست اهل تظلم عنان کشید
داد از عنان کشیدن آن شهسوار داد
4
آن ترک ظلم پیشه دگر می رود که باز
از خلق برخاست بر سر هر رهگذار داد
5
وحشی تو ظلم دیده و آن ترک تند خوست
ترسم که سر زند ز تو بی اختیار داد