غزل · وحشی
غزل ۱۱۷ - خواهم آن عشق که هستی ز سرما ببرد...
1
خواهم آن عشق که هستی ز سرما ببرد
بیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد
2
خانه آتش زدگانیم ستم گو میتاز
آنچه اندوخته باشیم به یغما ببرد
3
شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند
پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد
4
دوزخ جور برافروز که من تاقویم
نشنیدم که مرا اخگری از جا ببرد
5
جرعه پیر خرابات بران رند حرام
که به پیش دگری دست تمنا ببرد
6
وحشی از رهزن ایام چه اندیشه کنی
ما چه داریم که از ما ببرد یانبرد