غزل · وحشی
غزل ۱۱۸ - دلم امروز از آن لب هر زمان شکری دگر دارد...
1
دلم امروز از آن لب هر زمان شکری دگر دارد
زبان کز شکوه ام پر زهر بود اکنون شکر دارد
2
دگر راه کدامین کاروان صبر خواهد زد
که چشمش سد نگهبان در کمینگاه نظر دارد
3
به یک صحبت که با او داشت دل کز من بحل بادا
دگر نامد ز من یادش بلی صحبت اثر دارد
4
دعاهای سحر گویند می دارد اثر آری
اثر می دارد اما کی شب عاشق سحر دارد
5
ز هر کس بیشتر مهر تو دارم وین دلیلم بس
که هر کس را فزونتر مهر ، حسرت بیشتر دارد
6
عجب نبود ز وحشی گریه های تلخ ناکامی
که زهرآلوده پیکانهای حسرت بر جگر دارد