غزل · وحشی
غزل ۱۲۱ - چشم او قصد عقل و دین دارد...
1
چشم او قصد عقل و دین دارد
لشکر فتنه در کمین دارد
2
عالمی را کند مسخر خویش
هر که او لشکری چنین دارد
3
مست و خنجر به دست می آید
آه با عاشقان چه کین دارد
4
هیچکس را به جان مضایقه نیست
اگر آن شوخ قصد این دارد
5
ساعد او مباد رنجه شود
داغ بر دست نازنین دارد
6
هر کرا هست تحفه ای در دست
پیش جانان در آستین دارد
7
نیم جانی ست تحفه وحشی
چه کند بی نوا همین دارد