غزل · وحشی
غزل ۱۲۸ - تاب رخ او مهر جهانتاب ندارد...
1
تاب رخ او مهر جهانتاب ندارد
جز زلف کسی پیش رخش تاب ندارد
2
خواب آورد افسانه و افسانه عاشق
هر کس که کند گوش دگر خواب ندارد
3
پهلوی من و تکیه خاکستر گلخن
دیوانه سر بستر سنجاب ندارد
4
سیل مژه ترسم که تن از پای در آرد
کاین سست بنا طاقت سیلاب ندارد
5
گر سجده کند پیش تو چندان عجبی نیست
وحشی که جز ابروی تو محراب ندارد