غزل · وحشی
غزل ۱۳۱ - مهرم ز حرمان شد فزون شوقی ز حسرت کم نشد...
1
مهرم ز حرمان شد فزون شوقی ز حسرت کم نشد
هر چند حسرت بیش شد شوق و محبت کم نشد
2
تخم امید ما از و نارسته ماند از بی نمی
اما به کشت دیگران باران رحمت کم نشد
3
خوش بخت تو ای مدعی کاینجا که من خوارم چنین
با یک جهان بی حرمتی هیچت ز حرمت کم نشد
4
عمری زدم لاف سگی اما چه حاصل چون مرا
با اینهمه حق وفا خواری و ذلت کم نشد
5
وحشی از و بر خاطرم پیوسته بود این گرد غم
ز آیینه من هیچگه گرد کدورت کم نشد