غزل · وحشی
غزل ۱۴۵ - دوش در کویی عجب بی لطفیی در کار بود...
1
دوش در کویی عجب بی لطفیی در کار بود
تیغ در دست تغافل سخت بی زنهار بود
2
رفتن و ناآمدن سهل است با خود خوش کنیم
دیده را نادیده کرد و رفت این آزار بود
3
رسم این می باشد ای دیر آشنای زود سر
آنهمه لاف وفا آخر همین مقدار بود
4
یاری ظاهر چه کار آید خوش آن یاری که او
هم به ظاهر یار بود و هم به باطن یار بود
5
بر نیاوردن مروت بود خود انصاف بود
آرزوی خاطری گردور یک دم دار بود
6
کرد وحشی شکوه بی التفاتی برطرف
درد سر می شد و گرنه درد دل بسیار بود