غزل · وحشی
غزل ۱۴۹ - دوش از عربده یک مرتبه باز آمده بود...
1
دوش از عربده یک مرتبه باز آمده بود
چشم پر عربده اش بر سر ناز آمده بود
2
چشمش از ظاهر حالم خبری می پرسید
غمزه اش نیز به جاسوسی راز آمده بود
3
بود هنگامه من گرم چنان ز آتش شوق
که نگاهش به تماشای نیاز آمده بود
4
غیر داند که نگاهش چه بلا گرمی داشت
زانکه در بوته غیرت به گداز آمده بود
5
چه اداها که ندیدم چه نظرها که نکرد
بنده اش من که عجب بنده نواز آمده بود
6
آرزو بود که هر لحظه به سویت می تاخت
داشت می دانی و خوش در تک و تاز آمده بود
7
وحشی از بزم که این مایه خوشحالی یافت
که سوی کلبه ما با می و ساز آمده بود