غزل · وحشی
غزل ۱۵۳ - مرا وصلی نمی باید من و هجر و ملال خود...
1
مرا وصلی نمی باید من و هجر و ملال خود
صلا زن هر که را خواهی تو دانی و وصال خود
2
نخواهد بود حال هیچ عاشق همچو حال من
تو گر خود را گذاری با تقاضای جمال خود
3
ز من شرمنده ای از بسکه کردی جور می دانم
ز پرکاری زمن پنهان نمایی انفعال خود
4
زبان خوبست اما بی زبانی چون زبان من
که گردد لال هر گه شرح باید کرد حال خود
5
کدام از من بهند این پاک دامان عاشقان تو
قراری داده خواهی بود ما را در خیال خود
6
چه یاری خوب پیدا کرد نزدیکست کز غصه
به دست خود کنم این چشم و سازم پایمال خود
7
نمی گفتم مشو پروانه شمع رخش وحشی
چو نشنیدی نصیحت این زمان می سوز بال خود