غزل · وحشی
غزل ۱۵۵ - ترسم در این دلهای شب از سینه آهی سرزند...
1
ترسم در این دلهای شب از سینه آهی سرزند
برقی ز دل بیرون جهد آتش به جایی درزند
2
از عهده چون آید برون گر بر زمین آمد سری
آن نیمه های شب که او با مدعی ساغر زند
3
کوس نبرد ما مزن اندیشه کن کز خیل ما
گر یک دعا تازد برون بر یک جهان لشکر زند
4
آتشفشانست این هوا ، پیرامن ما نگذری
خصمی به بال خود کند مرغی که اینجا پرزند
5
می بی صفا، نی بی نوا ، وقتست اگر در بزم ما
ساقی می دیگر دهد مطرب رهی دیگر زند
6
ما را درین زندان غم من بعد نتوان داشتن
بندی مگر بر پانهد، قفلی مگر بر در زند
7
وحشی ز بس آزردگی زهر از زبانم می چکد
خواهم دلیری کاین زمان خود را بر این خنجر زند