غزل · وحشی
غزل ۱۵۷ - لب بجنبان که سر تنگ شکر بگشاید...
1
لب بجنبان که سر تنگ شکر بگشاید
شکرستان ترا قفل ز در بگشاید
2
غمزه را بخش اجازت که به خنجر بکند
دیده ای کو به تو گستاخ نظر بگشاید
3
ره نظارگیان بسته به مژگان فرما
که به یک چشم زدن راه گذر بگشاید
4
در گلویم ز تو این گریه که شد عقده درد
گرهی نیست که از جای دگر بگشاید
5
شب مارا به در صبح نه آن قفل زدند
که به مفتاح دعاهای سحر بگشاید
6
همه را کشت، بگویید که با خاطر جمع
این زمان باز کند تیغ و کمر بگشاید
7
راه تقریب حکایت ندهی وحشی را
که مبادا گله را پیش تو سر بگشاید