کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل ۱۶۱ - گر چه می دانم که می رنجی و مشکل می شود...

1

گر چه می دانم که می رنجی و مشکل می شود

گر نکوبی حلقه صد جا بر در دل می شود

2

همچو فانوسش کسی باید که دارد پاس حسن

زانکه لازم گشت و جایش شمع محفل می شود

3

یک رهش خاص از برای جان ما بیرون فرست

آن نگه کش تا به ما سد جای منزل می شود

4

رخنه بند دیده امید خواهد شد مکن

خاک کویت کز سرشک اشک ما گل می شود

5

آنچه کردی انفعالش عذر خواهد باک نیست

چشمها روزی اگر با هم مقابل می شود

6

دیده را خونبار خواهد کرد از دیدار زود

گر تغافل در میان زینگونه حایل می شود

7

دست بر هم سودنی دارد کزو خون می چکد

در کمین صید صیادی که غافل می شود

8

عشوه های چشم را کان غمزه می خوانند و ناز

من گرفتم سحر شد آخر نه باطل می شود

9

گل طراوت دارد اما گو به بلبل خوش ترا

کاب و رنگ صبحگاهش چاشت زایل می شود

10

دل اگر دیوانه شد دارالشفای صبر هست

می کنم یک هفته اش زنجیر و عاقل می شود

11

عشق و سودا چیست وحشی مایه بی حاصلی

غیر ناکامی ز خودکامان چه حاصل می شود

متن شعر کپی شد.