غزل · وحشی
غزل ۱۶۶ - المنهلله که شب هجر سر آمد...
1
المنهلله که شب هجر سر آمد
خورشید وصال از افق بخت برآمد
2
سد شکر که زنجیری زندان جدایی
از حبس فراق تو سلامت بدرآمد
3
شد نوبت دیدار و زدم کوس بشارت
یعنی که دعای سحری کارگر آمد
4
جان بود ز هجر تو مهیای هزیمت
این بود که ناگاه ز وصلت خبرآمد
5
بیخود شده بود از شعف وصل تو وحشی
زو درگذر ار او به درت دیرتر آمد