غزل · وحشی
غزل ۱۶۹ - بازم غم بیهوده به همخانگی آمد...
1
بازم غم بیهوده به همخانگی آمد
عشق آمد و با نشاه دیوانگی آمد
2
ای عقل همانا که نداری خبر از عشق
بگریز که او دشمن فرزانگی آمد
3
خوش باشد اگر کنج غمت هست که این دل
با رخنه دیرینه به ویرانگی آمد
4
دارد خبری آن نگه خاص که سویم
مخصوص به سد شیوه بیگانگی آمد
5
ای شمع به هر شعله که خواهیش بسوزان
مرغ دل وحشی که به پروانگی آمد