غزل · وحشی
غزل ۱۷۶ - غم هجوم آورده می دانم که زارم می کشد...
1
غم هجوم آورده می دانم که زارم می کشد
وین غم دیگر که دور از روی یارم می کشد
2
می کشد سد بار هر ساعت من بد روز را
من نمی دانم که روزی چند بارم می کشد
3
گریه کن بر حسرت و درد من ای ابر بهار
کاینچنین فصلی غم آن گلعذارم می کشد
4
شب هلاکم می کند اندیشه غمهای روز
روز فکر محنت شبهای تارم می کشد
5
گفته خواهد کشت وحشی را به سد بیداد زود
دیر می آید مگر از انتظارم می کشد