غزل · وحشی
غزل ۱۸۵ - در آن دیار که هجران بود حیات نباشد...
1
در آن دیار که هجران بود حیات نباشد
اساس زندگی خضر را ثبات نباشد
2
منادی است ز هجران که هر که بندی شد
ز بند خانه ما دیگرش نجات نباشد
3
مبین به ظاهر بی لطفیش که هست بتان را
تغافلی که کم از هیچ التفات نباشد
4
متاعهای وفا هست در دکانچه عشقم
که در سراسر بازار کاینات نباشد
5
به مذهب که عمل می کنی و کیش که داری
که گفته است که حسن ترا ، زکات نباشد
6
بساط دوری و شطرنج غایبانه به خوبان
به خود فرو شده وحشی عجب که مات نباشد