غزل · وحشی
غزل ۱۸۷ - آیینه جمال ترا آن صفا نماند...
1
آیینه جمال ترا آن صفا نماند
آهی زدیم و آینه ات را جلا نماند
2
روزی که ما ز بند تو آزاد می شدیم
بودند سد اسیر و یکی مبتلا نماند
3
دیگر من و شکایت آن بی وفا کز او
هیچم امیدواری مهر و وفا نماند
4
سوی مصاحبان تو هرگز کسی ندید
کز انفعال چشم تو بر پشت پا نماند
5
وحشی ز آستانه او بار بست و رفت
از ضعف چون تحمل بار جفا نماند