غزل · وحشی
غزل ۱۹۰ - دوش اندک شکوه ای از یار می بایست کرد...
1
دوش اندک شکوه ای از یار می بایست کرد
و ز پی آن گریه ای بسیار می بایست کرد
2
حال خود گر عرض می کردم به این سوز و گداز
چاره کار منش ناچار می بایست کرد
3
بعد عمری کامدی یک لحظه می بایست بود
پرسش حال من بیمار می بایست کرد
4
امتحان ناکرده خواندی غیر را در بزم خاص
چند روزی چون منش آزار می بایست کرد
5
رفتن از مجلس بدین صورت چه معنی داشت دوش
رنجشی گر داشتی اظهار می بایست کرد
6
تا شود ظاهر که نام ما نرفت از یاد دوست
یاد ما در نامه ای یک بار می بایست کرد
7
کار خود بد کردم از عرض محبت پیش یار
خود غلط کردم چرا این کار می بایست کرد
8
شب که می بردند مست از بزم آن بدخو مرا
هر چه دل می خواست با اغیار می بایست کرد
9
اینکه وحشی را زدی بر دار کم لطفی نبود
اولش بسیار منت دار می بایست کرد