غزل · وحشی
غزل ۱۹۹ - ز کار بسته ما عقده حرمان که بگشاید...
1
ز کار بسته ما عقده حرمان که بگشاید
که سازد این کلید و قفل این زندان که بگشاید
2
به گلخن گر روم از رشک گلخن تاب در بندند
به روی ناکسی چون من در بستان که بگشاید
3
چنین کز دیدن هر ناپسندم خون بجوش آمد
اگر نه سیل خون زور آورد مژگان که بگشاید
4
جگر تا لب گره از غصه و سد عقده در خاطر
کجا ظاهر کنم وین عقده پنهان که بگشاید
5
طلسم دوستی پرخوف و گنج وصل پردشمن
عجب گنجیست اما تا طلسم آن که بگشاید
6
مگو وحشی که بگشاید در امید ما آخر
خدا بگشایداین در آخر ای نادان که بگشاید