غزل · وحشی
غزل ۲۱۵ - روزها شد تا کسم پیرامن این در ندید...
1
روزها شد تا کسم پیرامن این در ندید
تا تو گفتی دور شو زین در کسم دیگر ندید
2
سوخت ما را آنچنان حرمان عاشق سوز ما
کز تنم آن کو نشان می جست خاکستر ندید
3
الوداع ای سر که ما را می برد سودای عشق
بر سر راهی که هر کس رفت آنجا سر ندید
4
مرد عشق است آنکه گر عالم سپاه غم گرفت
تاخت در میدان و بر بسیاری لشکر ندید
5
گر چه وحشی ناخوشیها دید و سختیها ولی
سخت تر از روزگار هجر و ناخوشتر ندید