غزل · وحشی
غزل ۲۱۷ - به لب بگوی که آن خنده نهان نکند...
1
به لب بگوی که آن خنده نهان نکند
مرا به لطف نهان تو بد گمان نکند
2
تو خود مرا چه کنی لیک چشم را فرمای
که آن نگه که تو کردی زمان زمان نکند
3
تو رنجه ای زمن و میل من ولی چکنم
بگو که ناز توام دست در میان نکند
4
گرم مجال نگاهی بود زمان چکنم
حکایتی که نگه می کند زبان نکند
5
هزار سود در این بیع هست خواهی دید
مرا بخر که خریدار من زیان نکند
6
جفا و هر چه کند گو به من خداوند است
ولیک نسبت ما را به این و آن نکند
7
بس است جور ز صبر آزمود وحشی را
هزار بار کسی را کس امتحان نکند