غزل · وحشی
غزل ۲۳۴ - هست از رویت مرا سد گونه حیرانی هنوز...
1
هست از رویت مرا سد گونه حیرانی هنوز
وز سر زلف تو انواع پریشانی هنوز
2
سوخت دل از داغ و داغم بار جانسوز آنچنان
جان بر آمد از غم و غم همدم جانی هنوز
3
ای که گویی پیش او اظهار درد خویش کن
خوب می گویی ولی او را نمی دانی هنوز
4
گرچه عمری شد که کشت از درد استغنا مرا
در رخش پیداست آثار پشیمانی هنوز
5
وحشی از طرز سخن بگذر که اینجا عام نیست
طرز خاص نکته پردازان کاشانی هنوز