غزل · وحشی
غزل ۲۳۷ - ای دل به بند دوری او جاودانه باش...
1
ای دل به بند دوری او جاودانه باش
ای صبر پاسبان در بند خانه باش
2
ای سر به خاک تنگ فرو رو ، ترا که گفت
در بند کسر حرمت این آستانه باش
3
هرگز میان عاشق و معشوق بعد نیست
سد ساله راه فاصله گو در میانه باش
4
سد دوزخم زبانه کشد عشق خود یکیست
گو یک زبان بر سر آمد سد زبانه باش
5
وحشی نگفتمت که کمانش نمی کشی
حالا بیا خدنگ بلا را نشانه باش